سيد محمد باقر برقعى

763

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

شوربختى گاهى كه دل براى تو دلتنگ مىشود * بين خيال و حوصله‌ام جنگ مىشود تا از شراب ناب تماشا قدح زنيم * ديگر حناى ميكده بىرنگ مىشود از كوه شوربختى ما شد كه در جهان * بر هرچه دست برده ، دلم سنگ مىشود گرچه فشرد سينهء ما سخت روزگار * باور مكن كه عرصه به ما تنگ مىشود جايى كه جاه همره استاد شاعر است * بر پا عزاى رفتن فرهنگ مىشود دل‌آزارى تا استجابتى ز دم باغ جارى است * مرگ زغن نتيجهء آه قنارى است معيار عشق و عاطفه نامش نهاده‌اند * چشمى كه بهر دوست پر از بىقرارى است با كوچه‌هاى خلوت و خواب‌آورى كه هست * بىتو نصيب پنجره شب‌زنده‌دارى است وقتى مرام يكدلى از دست رفته است * باور مكن كه آينه را رسم يارى است دل‌هاى پراميد در اين سرزمين خشك * چشم‌انتظار معجز ابر بهارى است اهل سراب طعنه به آب روان زدند * وقتى كه خواب مزرعه هم آبشارى است آن دم كه دوست قصد دل‌آزارىام كند * زخم زبان ، عصارهء هر زخم كارى است افسوس ! ديشب نفس دل از فراق تو بريد * افسوس كه يك روز خوش از عمر نديد مىگشت شب و روز به امّيد قرار * اى واى ! كه يك‌لحظه به سامان نرسيد بيچاره دلم به وعده‌هايت خوش بود * افسوس ! كه وعده‌هاى بيهوده شنيد هر روز نويد روز آينده شنفت * بس رنج به امّيد نگاه تو كشيد هر شب به كنار پنجره خسته و زرد * بنشست به انتظار ، تا صبح دميد از آن‌همه آرزوى رنگين امروز * يك شام سياه مانده با چشم سپيد ديشب كمر طاقتم از درد شكست * و آن‌قدر نيامدى كه دل گشت شهيد